تبليغاتX
Elvs

پنجشنبه 1390/12/18

کپک زدم

نه بگم دارم به گا میرم؟ نه بگم نمیدونم چرا ؟

دیگه چقد آخه ، تا کی چیزی نگم ؟

نوشته شده توسط Elf در 0:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1390/11/29

حرف نزنی میگن لاله ، حرف بزنی میگن زر میزنه

 همه تو هر چی بخوان نظر میدن ، نوش جونشون ، ولی خب تخصص چی میشه این وسط ؟

انقد زر نزنین جون مادرتون ، در مورد همه چی هم اونوقت؟؟؟


نوشته شده توسط Elf در 17:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/11/09

چراغ جادو

اگه الان میتونستم سه تا آرزو کنم اینا بودن

استقلال مالی داشتم

تنها نبودم

سالم باشم (از نظر مریضی و این حرفا)

نوشته شده توسط Elf در 2:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1390/10/28

عنوان چیه دیگه!

دو ماه گذشته خیلی بهم سخت گذشت همش اینور اونور دنبال کارای پذیرشم بودم ،پولم نداشتم ، کارم ندارم .

نمی تونمم برم دنبال کار اخه خیلی کار دارم همش باید مرخصی بگیرم که فک نکنم کار درستی باشه.

ولی با اینکه خیلی سخت گذشته ، به اطرافیانم که نیگا میکنم میبینم که به من هیچی نگذشته ...


نوشته شده توسط Elf در 18:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/10/04

گل و بلبل ، ان و گوشت کوبیده

باید همش مراقب باشی یه قانونی یه جایی نباشه کارتو گیر بندازه ، یه خطی نباشه که ازش رد شی و نتونی برگردی
نوشته شده توسط Elf در 2:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1390/06/01

بیست و اندی

مگه من چن سالمه که زنگی اینطور بی امون داره میکنه ؟
نوشته شده توسط Elf در 18:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1390/05/22

اعتقاد

اعتقاد دارم که باید از مخالفان فولان بیشتر از موافقاش ترسید (البته افراطی هاش)

اعتقاد دارم وقتی میخوام عکس بگیرم نباید به ادیت فکر کرد باید به فکر عکس بدون ادیت بود تا با ادیت بهتر بشه.

اعتقاد دارم آدما دوس دارن ایراد بگیرن تا تشویق کنن.

اعتقاد دارم یه سری کارا زنجیر وار به یه عملی ختم میشن ، هیچ وقت نباید واسه کاری که مستقیم عاملش نبودیم تنبیه یا تشویق بشیم.

اعتقاد دارم آدم نباید مشکلاتشو با دیگران در میون بزاره مگر با شخص یا اشخاص خاصی.

اعتقاد دارم آدم باید زندگی کنه ینی خوشحال باشه ، مهم نیست چقد داره سختی میکشه همیشه دلیلی برا خوشحالی هست ، حتی یک آهنگ.

اعتقاد دارم آدما باید برای عقاید دیگران احترام قاعل شن ، نه اینکه بخان اعتقاد دیگرانو به چالش بکشن.

اعتقاد دارم آدم باید اعتقاداتشو ثبت کنه که وقتی عوض شد ، که اگه عوض شد بتونه راحت به گذشتش دسرسی داشته باشه ، تا بتونه ببینه چی بوده یا چی میخواسته بشه اما نه برای سرزنش یا افتادن تو مسیر قبلیش فقط برای اینکه بدونه چی بوده.


در آخر اینجا می نویسم چون بیننده نداره ، چون کسی /چطوری بگم که درست باشه/ انتقاد نمیکنه.

نوشته شده توسط Elf در 4:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1390/05/20

ترس

از این میترسم که آخرش به چیزی که میخوام نرسم . 

حالا هرچی ، مثلا اینکه آدما ندونن من کی ام.

از این می ترسم که به هدفم نرسم ، مثلا درسم به موقع تموم نشه.

این ترسه جلو آدمو میگیره ، نمیشه زیاد ریسک کرد با این ترس.

نوشته شده توسط Elf در 21:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1390/05/17

حقیقت

والا حقیقت اینه که من میترستم ، یا شاید بهتر باشه بگم که کسی رو هنوز ندیدم که انتقاد درست حسابی کنه و قصدش تخریب نباشه ، اینجا خیلی خوبه برا اینکه متروکست ، یه جایی ایه که بعدن میتونم ببینم چی بودم برا همین اینجا می نویسم.

این ترم ترم آخرمه دارم رو پایان نامم کار می کنم . سالن کنسرته.

قصدم اینه که خارج از سالن ام به معماری برسم ینی نمیخوام رابطشو با موسیقی زیاد نشون بدم.

چرا یه فردی که میره به یه کنسرت فقط به موسیقی نزدیک شه؟

من میخوام یه کاری کنم که ساختمونم به نظرش بیاد اما نه در ارتباط مستقیم با یه موسیقی . خب منم باید نقش داشته باشم تو لذت بردن فرد . همش نباید در باره ی اون موسیقی ای باشه که قراره برا چند ساعت یا حتی چند دقیقه قراره شنیده بشه.

من دارم یه اثر هنری کار میکنم ، به نظرم  باید برداشت ها ی مختلفی بشه از بنایی که می بینن ، این که هر کی ساختمون رو ببینه یه فکری خاصی در موردش به ذهنش برسه چیز خوبی نیست ، اونوقت یعنی من کار خارق العاده ای انجام ندادم.

اگه بخوام یه چیزی کار کنم که همه با نیگا کردن بهش یه برداشت بکنن که فایده نداره .

الان دارم رو آب کار میکنم ، حجم ساختمونم لحظه برخورد یه قطره با یه صفحه ی نازکِ آبه . یه چیز تو این مایه ها.

هنوز روش کار نکردم ، ولی باید یه تغییراتی تو حجمش به وجود بیارم که هر کسی نفهمه منظورم چی بوده از این حجم. اینجا هم نمیگم که منظورم چی هست . دوست ندارم کسی بفهمه که چی رو میخواستم نشون بدم یعنی زیباییش به اینه که "شما چی فکر میکنین؟"

احتمالا عکس کارمو اینجا بزارم.


در آخرم باید بگم که کاش یه آدمی بود که من بهش اینا رو میگفتم به جای اینکه پست وبلاگش کنم ، اونم یه وبلاگ متروکه.

نوشته شده توسط Elf در 1:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1390/03/23

بخششِ فراموش شده

انقد بهمون فورو کردن که دیگه یادمون رفته بعضی وقتا میشه لذت برد ازش
نوشته شده توسط Elf در 15:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1390/03/04

منم مثل شما

به هر جمعتی نالان شدم ، جفت خوشجالان و بدحالان شدم
نوشته شده توسط Elf در 2:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1390/02/31

دفترچه خاطرات

بعد سه سال  یه ایمیل از بلاگ فا اومد ، که منو رسوند اینجا :| هعیی

هنوز همون آدمم .

باید بیشتر بنویسم

نوشته شده توسط Elf در 14:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/02/11

ای بابا!

نمیدونم که کی داره تقصیر 

ح.صله ندارم بکنم اینارو تفصیر!

نوشته شده توسط Elf در 9:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/01/31

آپ میکنیم!

اینجا کسی نیست؟؟

دسمال از سرمون باز شد!

نوشته شده توسط Elf در 21:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/14

نمیدونم چرا از وقتی علی سنتوری اومد همه محسن چاوشی گوش میدن!

خیلی دلم گرفته از خیلیا!

 

نوشته شده توسط Elf در 16:41 |  لینک ثابت   •